سه چیز مهم.................
سه چیز در زندگی نباید از دست برود : آرامش, امید و صداقت
سه چیز در زندگی همیشه قطعی نیستند: رویا ها, موقعیت ها و شانس
سه چیز در زندگی از با ارزش ترین هاست: عشق, اعتماد به نفس و دوستان
سه چیز در زندگی نباید از دست برود : آرامش, امید و صداقت
سه چیز در زندگی همیشه قطعی نیستند: رویا ها, موقعیت ها و شانس
سه چیز در زندگی از با ارزش ترین هاست: عشق, اعتماد به نفس و دوستان
متین ترین کلمه(عشق) است.
جذاب ترین کلمه(آشنایی) است.
پاک ترین کلمه (وجدان) است.
تلخ ترین کلمه(جدایی) است.
زشت ترین کلمه(خیانت) است.
سخت ترین کلمه (تنهایی) است.
و بدترین کلمه(بی وفایی) است.دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم، به مسافری غریب برخوردم.
نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجودم آتش می زند.
کنارش نشستم. از او پرسیدم: آیا تنهایی؟ گفت: نه من با رویای عشقم زنده ام
و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا
می زیست. پرسیدم: آیا گم شده ای؟ گفت: نه عشق من همچون فانوسی هدایتم
می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می کنی؟ گفت: من همیشه
در سفرم. پرسیدم : غریبی ؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود
گرمای عشقم را حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد
و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حرمت سکوتی
است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم:
سکوت می کنی ؟ نگاهم کرد!!! پرسیدم: این نگاه چیست؟ گفت : حرمت
کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریبه بلند شد، دستم
را به گرمی فشرد و گفت:"هر گاه خواستی عشقت را به شوریده ای
ثابت کنی، سکوت کن." و رفت. و من همچنان رفتنش را تماشا

((غروب))
آواز شبي غمـگين ، از ناي غروب آيد
صدشكوه كنداين دل،از داغ جدائيها
چون هق هق تنهايي،با ساز غمي سنگين
درياي غمي پنهان،در دشت فراق آخر
من رنج رخي زردم،درقاب سكوتي سرد
نقشي كشم از رويش،بر بوم خيال اينك
از بند غمش اين دل،مستانه«رها»گردد

تفاوت من با تو چيست؟
دوستي گفت :
من ديگران را با سلامي آشنا مي کنم تو به نگاهي من آنان را با دروغ جدا مي کنم تو با مرگ
واقعا تصور شما از عشق چيه
لطفا نظر خودتونو بگين ![]()
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده
دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم.
یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به
یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای
خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره
- من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان
که یک مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را
به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای
خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون
پشیمانم. من قطعهی گمشدهی شما هستم.
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی
خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه
افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت
بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به
او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود.
قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.
نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”