تنها امیدم که نا امید شد

سه چیز مهم.................

سه چیز در زندگی هیچ گاه باز نمی گردد: زمان, کلمات و موقعیت ها

سه چیز در زندگی نباید از دست برود : آرامش, امید و صداقت

سه چیز در زندگی همیشه قطعی نیستند:  رویا ها, موقعیت ها و شانس

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین هاست:  عشق, اعتماد به نفس و دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:18  توسط ناشناس تنها  | 

متین ترین کلمه(عشق) است.

جذاب ترین کلمه(آشنایی) است.

پاک ترین کلمه (وجدان) است.

تلخ ترین کلمه(جدایی) است.

زشت ترین کلمه(خیانت) است.

سخت ترین کلمه (تنهایی) است.

و بدترین کلمه(بی وفایی) است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:15  توسط ناشناس تنها  | 

اگر................

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام و عشق میگذاشتم،
اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع میکردم،
اگر معمار بودم قصری از عشق میساختم،
اگر سارق بودم فقط  عشق را میدزدیدم،
اگر بیمار بودم فقط شربت عشق مینوشیدم،
اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام میدادم،
اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز میکردم،
اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها میگفتم با عشق نرمش کنید،
اگر خواننده بودم فقط از عشق میخواندم،
و اگر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:14  توسط ناشناس تنها  | 

بی انصاف.....


 بی انصاف  درک کن  درک کن احساسما

 بی انصاف درک کن    این قلب حساسما

میدونی بدونه تو میمیرم  میدونی با دل خود درگیرم

فکر نکن در این جهان تا بودم

لحظه ای بدونه تو آسوده ام

وقتی که از تو دورم .... یک کوه بی غرورم

نوایی بی سرورم مـــــــن

چشمه اشک سردم

بی تو من خود دردم

شبنم برگ زردم من

اگه درکم نکنی میشکنه قلب شقایق ... میمیره لاله عاشق در دل سرد دقایق

اگه درکم نکنی میریزه اشک مصیبت .... پر میشه دریای حسرت

اخی تا به کی منیت

ابر بهارانم ....نم نم بارانم... چرا تو ای سنگ دل ظلم فراوان میکنی

من غم آوازم ..... ناله هر سازم

وقتی که دنیایمو زار وپشیمان میکنی

بی انصاف  درک کن  درک کن احساسما

 بی انصاف درک کن    این قلب حساسما
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:10  توسط ناشناس تنها  | 

داستان ::: انتظار

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم، به مسافری غریب برخوردم.

نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجودم آتش می زند.

کنارش نشستم. از او پرسیدم: آیا تنهایی؟ گفت: نه من با رویای عشقم زنده ام

و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا

می زیست. پرسیدم: آیا گم شده ای؟ گفت: نه عشق من همچون فانوسی هدایتم

می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می کنی؟ گفت: من همیشه

در سفرم. پرسیدم : غریبی ؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود

گرمای عشقم را حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد

و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حرمت سکوتی

است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.  پرسیدم:

سکوت می کنی ؟ نگاهم کرد!!! پرسیدم: این نگاه چیست؟ گفت : حرمت

کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریبه بلند شد، دستم

را به گرمی فشرد و گفت:"هر گاه خواستی عشقت را به شوریده ای

ثابت کنی، سکوت کن." و رفت. و من همچنان رفتنش را تماشا

می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:41  توسط ناشناس تنها  | 

غروب

 

((غروب))

آواز شبي غمـگين ، از ناي غروب آيد

از كنـج افق سـوز و آواي غروب آيد

 

صدشكوه كنداين دل،از داغ جدائيها

آهي گشد اين دل تا،سيماي غروب آيد

 

چون هق هق تنهايي،با ساز غمي سنگين

در حجم سـكوتي از، دنياي غروب آيد

 

درياي غمي پنهان،در دشت فراق آخر

با مـوج  كبودي از ، درياي  غروب آيد

 

من رنج رخي زردم،درقاب سكوتي سرد

تا راز گلي خنـدان ، همپاي غروب آيد

 

نقشي كشم از رويش،بر بوم خيال اينك

در ديده من نقشي ، همـتاي غروب آيد

 

از بند غمش اين دل،مستانه«رها»گردد

بر پاي نگاهم  چون، امضاي  غروب آيد

  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:36  توسط ناشناس تنها  | 

تفاوت عشق و دوستی

عشق از دوستي پرسيد:

                      تفاوت من با تو چيست؟

                                                       دوستي گفت :

من ديگران را با سلامي آشنا مي کنم تو به نگاهي من آنان را با دروغ جدا مي کنم تو با مرگ

 

واقعا تصور شما از  عشق چيه 

                                                 لطفا نظر خودتونو بگين 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:31  توسط ناشناس تنها  | 

يكسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو

آيينه در جواب من باز سكوت مي کند

باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاك کن از حافظه ات شور غزلهاي مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو

با من کور و کر ولي واژه به تصوير مكش

منظره هاي عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي اگر که لايقم بگو

يا به زوال مي روم يا به کمال مي رسم

يكسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو


+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 0:39  توسط ناشناس تنها  | 

داستان زیبای خیانت

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

w01

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

w02

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
w03

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
w04

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

w05

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
w06

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
w07

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

w08

نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 0:30  توسط ناشناس تنها  | 

داستان عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 0:20  توسط ناشناس تنها  |